خرید بک لینک

تا یادم نرفته اینو بگم...

اگه خوره ی کتابی سایت "کتابناک" کلی ذوق زده ات میکنه !

برچسب: بشتابید,بشتابید, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

هوا جوری خوشگله که دلم میخواد برم کل شیراز رو بگردم!

اما دو مسئله مانع میشه:

یکی اینکه مسافرامون تو راهن و هر آن ممکنه برسن

دوم اینکه خواهر جان پایه نمیشه و منم تنهایی حوصله شو ندارم!

پ.ن: همین حالا که دارم مینویسم چند تکه ابر سفید پنبه ای تو آسمون دارن

دلبری میکنن :) حالم عالیه و یه حسی میگه باید منتظر خبرای خوب باشم :)

برچسب: جمعه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

دلم یه قالب جدید میخواد همینقدر ساده اما متفاوت! سراغ دارید؟

برچسب: قالب,نوسازی,نیازمندیم, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

دنبال یه جور قالب دیگه بودم اما از اونجایی که هم عاشق شمعمم هم گل،

این یکی چشممو گرفت چطوره؟؟؟

برچسب: خونه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

دو سه سالی هست دیگه پاییز برام دلگیر نیست.با هم رفیق شدیم

چه رفقایی...جون جونی...

یادم نمیاد دلیل آشتیمون چی بود ، مهمم نیست.همینکه این روزا دارم از سایه و

روشن ابرا تو دریای آسمون لذت میبرم، دلیل خوبیه که حس خوشبختی رو

بیشتر لمس کنم :)

برچسب: اسقبال,نارنجی,قرمز, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

سفارششُ چک کردم، دبل اسپرسو ! با خودم فکر میکنم چه آدم تلخی... در هر حال اینقدر تو زندگیم،دل مشغولی دارم که سلیقه ی تلخ پسند یه غریبه بیش از چند لحظه ، نمی تونه منو از فضای شلوغ ذهنم دور کنه؛ نمیفهمم ! زندگی من، آینده ی من، ولی تصمیم اونا، سلیقه ی اونا! تا کی میخوان یکیشونُ تو مهمونی، اون یکی رو تو بازار و ... نشونم بدن؟ بیشتر از این کشش ندارم...بهتره برم خونه... نه ه ه ه! خونه هم نه ه ه ه... اصل

برچسب: تلخی,اسپرسو, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

یاد گرفتاریهای خودم می افتم و مسئله ای که منُ از خونه و خونواده فراری میده! بهتره امشب برم خونه ی حامد... شاید دوتایی بتونیم یه راه حلی پیدا کنیم...- - - شب با همه ی سختیهاش گذشت...فکر و خیال نذاشت بخوابم.پا میشم و یه نگاهی تو آینه به خودم میندازم؛ پف ریز چشمام داد میزنه یه چیزیم هست! حامد رفته... رو آینه نوشته صبحانه آماده اس... میل ندارم، دستی تو موهام میکشم و موهامُ مرتب میکنم، بدون برانداز کرد

برچسب: تلخی,اسپرسو, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

با فاصله ای پنج شش متر ار پیشخون، پشت یه میز دو نفره میشینه... درست روبروی من... صاحب آن آبشار مشکی دو چشم خاکستری داره، با مژه هایی بلند و خوش حالت.. دیروز اینقدر با دقت ندیده بودمش!از اوناییِ که خدا برای خلقتش کلی وقت صرف کرده... حامد رو صدا می زنم...جواب نمیده... محمدُ صدا میکنم ظاهرا محمد هم یه جایی تو آشپزخونه گیره یا صدای منو که خودمم به زحمت متوجه اش میشم رو ، نمی شنوه... به ناچار خودم ب

برچسب: تلخی,اسپرسو, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

تهوع و سرگیجه امونمُ بریده... دیوارای اتاق دارن به هم نزدیک میشن انگار... لیلا چی می خواد از جونم؟ حال و روزمو نمیبینه؟ کنار تختم میشینه و مثل اون وقتا که بچه بودیم با موهام بازی میکنه... میگه کاش هنوز بچه بودیم... تمایلی به شنیدن ادامه ی حرفاش ندارم... یقین دارم همون حرفای تکراریِ همیشگی هستن! _ آریا همین یکبارو کوتاه بیا... به خاک بابا ، اگه خوشت نیومد تا وقتی خودت نخوای دیگه کسی رو معرفی نمی ک

برچسب: تلخی,اسپرسو, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

نمی تونم درست فکر کنم... فقط میخوام بخوابم و وقتی بیدار میشم همه چی روبراه شده باشه. نمیدونم چه مدته اینجام؟! بدجوری بین زمین و آسمون گیر کردم... گوشیمُ از جیبم در میارم نگاهی به ساعت بندازم... هفتاد و سه تماس بی پاسخ؟؟؟ یکی در میون مامان ، لیلا... اون وسط ها چند بار اسم حامد رو هم میبینم...بی هوا به سرم میزنه همه چی رو بهشون بگم... شاید هم بهتر باشه فقط به لیلا بگم و ازش بخوام مامان رو متقاعد کنه

برچسب: تلخی,اسپرسو, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 19:58

چند سال پیش عید از شهرستان مهمون داشتیم. حالا از کجا؟ خطه ی سرسبز مازندران! از دوستان خانوادگی بودن که چند سالی یکبار به مناسبهای مختلف زیارتشون میکردیم. دو سه روزی از رسیدنشون میگذشت که ما ( من و خواهر و داداش ) متوجه شدیم حاج آقا اهل بخیه است و دستی در نواختن سنتور و ویولن داره :))) البته بعدا متوجه شدیم والدین گرامی با خبر بودن اما به روش نمی اوردن! نه اینکه حاجی خجالت بکشه هاااا ! نه! والده و

برچسب: حرفهای, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

آقا من علاقه به بادمجون و کدو و بامیه و فلفل دلمه تو غذا رو نه تنها

از شروط لازم و واجب یک زندگی مشترک میدونم بلکه تو شرایط ضمن عقد

هم قید خواهم کرد این تبصره رو !

و من الله التوفیق...باشد که رستگار شوید :)))

+ نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 17:0 توسط moon & sun |

برچسب: زندگی, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

تا آخر شهریور زمان دارم سه تا داستان کوتاه رو آماده کنم.سوژه هم آزاده

اما من دنبال چند تا سوژه ناب و بکرم که تا این لحظه نیافتمش...

بچه ها برسونین تقلبی هارو ... خدا خیرتون بده :))

+ نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:51 توسط moon & sun |

برچسب: نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

بابا این چه وضعشه آخه؟ یک ساعت می شینی یه جا گوشی هم کنارته ، هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته اما دو دقیقه میری اب بخوری بیای تو همون دو دقیقه شونصد تا میس کال داری؟ اینجاس که پی می بری این گوشی باهات سر ناسازگاری داره ! لامصب سر خود طوری هم زمان میس کال ها رو تنظیم کرده که من اصلا حوالی اتاق هم نیستم چه برسه به کنار گوشی! اما امروز بر حسب اتفاق زمانی زنگ خورد همجوار بودیم :) از اونجایی هم که من شماره

برچسب: دندون, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

یه حس مرموزی میگه امشب اینجا داره یه اتفاقاتی می افته!

زیادی شلوغه! مشکوک می زنه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:53 توسط moon & sun |

برچسب: دقیقا,خبره؟, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

امروز یه جور عجیبی کلافه بودم... شاید از همون صبح که با دیدن یه خواب چرت ، از خواب پریدم شروع شد... بعد از ظهری هم که بی هوا یه مسئله ای پیش اومد که البته خدارو شکر خیلی زود حل شد ولی انرژیمُ به طور چشمگیری نابود کرد تا حل شد ...بعدشم دیدن یه عکس بود که نباید می دیدم اینجارو هم که انگار خاک مرده ریختن! خلاصه که خودمم دقیقا نمی دونم چه مرگمه! + نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:4 توسط moo

برچسب: کلافه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

روز خود را چگونه آغاز کرده اید؟

با شنیدن صدای جانا که میگه:

میدونی چرا دوستت دارم؟ چون روزهایی که من خودم رو دوست نداشتم،

تو دوستم داشتی...

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:15 توسط moon & sun |

برچسب: نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

طرفای شما رو نمیدونم اما طرفای ما ، هوا قشنگ تغییر کرده...

تا جایی که دیده شده یه نقاطی از شهر ,برف باریده به ارتفاع

نود سانت :)))

از همین تریبون اعلام میکنم حالا به بعد تو حزب پدر گرامی هستم و

تصمیم دارم جهت خاموشیِ کولر دست راستش باشم...باشد که

مورد قبول واقع شوم :)))))))))

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:3 توسط moon & sun |

برچسب: تابستون,میبینید,توهمه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

احساس سرما میکرد.یارای آن را نداشت که بتواند شکوه کند یا لااقل کسی را به کمک بطلبد.اصواتی گنگ و نامفهوم در سرش می پیچید. پلکهایش را انگار وزنهای آهنین آویخته بودند و بدنش در عین کرختی کوفتگیِ دردناکی داشت.ته مانده ی توانش را در پلکهایش ریخت و آرام آرام از هم گشودشان.دریافت اصوات، از آن سایه هاییست که اطرافش کمی دورتر،او را احاطه کرده بودند... نقشها نمایان تر می شدند و آواها شفاف تر می نمودند... می

برچسب: خواهم,نمانم, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:14

نمیدونم واسه من اینجور گذشته یا برای شما هم همینطوره...

سال 96 رو میگم.داره مثل باد میگذره...

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:22 توسط moon & sun |

برچسب: گریز, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

خدا به قلم و نوشتن قسم خورد... نوشتن... ! اعجازی داره در نوع خودش بی نظیر! میگی نه؟ امتحان کن... بنویس او چیزی رو که تو رویاهات میبینی...اون چیزی که به نظرت از اینجا تا خورشید باهاش فاصله داری... اون چیزی روکه وقتی بهش فکر میکنی نبضتُ تند تر می کنه و قلبت رو پر طپش تر؛ اما فکر میکنی تو کجا و رسیدن به این رویاها کجا ... شک نکن به شدنش ... به رسیدن روزی که اشک شوق و خنده ات یکی میشه... جا نزن...دلسرد نشو... بنویس و شمارش معکوست رو شروع کن و یادت باشه "خدا قسم خورده به قلم و هرچی که نوشته بشه "... همین امشب بنویس... اصلا امشب خیلی دیره... همین حالا پاشو و شروع کن و آینده ات رو رقم بزن... اونجور

برچسب: القلم, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

به این فکر میکنم خوشبخت تراز من هست؟ مگر چند نفر مثل من ،صبحها تا چشم میگشاید ،تصویر تورا میبیند با آن لبخند شیطنت آمیز که حاصلش چینهای ریز کنار چشمانت شود؟ مگر چند نفر مثل من برق چشمان قهوه ایت را دارند که به آفتاب دهن کجی کند؟ چند نفر مثل من، وقت شستن ظرفها ،با مرور عاشقانه هایت گونه هایش گر میگیرد و بی هوا میخندد؟ جوری که دیگران دیوانه بپندارنش... چند نفر مثل من پیام های ضبط شده ات را هر روز بارها گوش میدهد و با شنیدن طنین صدایت قند در دلش آب می شود؟ اصلا چرا راه دور می رویم؟همین دلبر خطاب کردنت گواه همه ی ناگفته ها نیست؟ دل تورا بردن مگر کم کاریست؟ من خوشبخترینم چون دارایی ام دل و روح توس

برچسب: دلبر,خطاب,کردنت, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

عجیبه! یاد پارسال این موقع ها افتادم... بعضی اوقات فکر میکنم اگه دعاها و نذر و نیاز یه نفر نبود شاید الان از اون دنیا داشتم مینوشتم... آدما حق دارن هرجور دوست دارن برای زندگیشون تصمیم بگیرن! اما چیزی که بدجور دلمُ شکوند این بود با این همه ادعای رفاقت منو نشناخت... اخرشم منو جوری دید که همه چیزو زیر سوال برد! هنوز نتونستم این حجم از بدگمانی رو درک کنم!!! خیلی وقته قضاوت آدما برام اهمیتی نداره، اما اهمیت نداشتن قضاوت اطرافیان یه مسئله اس اینکه سنگ صبورت از همه زیر و بمت با خبر باشه و ته داستان خودش بشه دردِ دلت چیزِ دیگه ... + نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:32 توسط moon & sun

برچسب: بعضی, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

همسایه کوچه کناریمون به رحمت خدا رفت... دو سه روز پیش ... از اون روز که دارن قرآن میذارن واسش ، حال من دچار نوسان ناجوریه! نه اینکه با قرآن مشکل داشته باشم اما چون همیشه این مدل قرآن رو واسه ختم ها پخش میکنن یاد اور عزیزای از دست رفته ای میشه که هنوز جای خالیشون رو باور نکردیم! آخریش پسر عمه ی نازنینم بود که هنوز از رفتنش تو شوکیم! بیمار بود... هم جسمش هم ذهنش... اما با تموم نواقصش خوب بلد بود خودش رو تو دل همه جا کنه... همسن من بود... سالی یه بار میدیدیمش، به خاطر وضعیت جسمانیش آب و هوای شیراز بهش نمیساخت ... این چند سال آخر ،سالی یه بار هم ندیدیمش... میگفتن عاقل نیست! اما به نظر من بود! فق

برچسب: گوشمونه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

چندتا چیز هست بدجوری رو اعصابه! یکی دروغ... یکی بدقولی... مسئولیت ناپذیر بودن... وقتی بهشون دقت میکنی میبینی همچین بی ربط به هم نیستن! شاید مسئولیت ناپذیریِ افراد باعث دروغ و بد قولیشون باشه! در هر حال هر کدوم علت و هر کدوم معلول باشه فرقی نمیکنه ... از شدت انزجارش که کم نمیکنه ! میکنه؟ در مورد دروغ، بعد از یه اتفاقی که ده سال پیش افتاد خیلی رو خودم کار کردم و میتونم با اطمینان بگم 80% پیشرفت داشتم، در مورد بد قولی هم قبلا بودم که اون هم با تلاش به 98% رسیده اما مسئولیت پذیری دیگه یکی از بدیهیات اخلاقی منه! اینارو که گفتم اصلا به قصد تعریف از خود نبود، گفتم برسم به این جا که من با این همه

برچسب: مثلث,انزجار, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

یه اصطلاحی رو هم مادر محترم ابداع کردن در باب شوری غذا به نام " خوش نمک" ... البته باید خاطر نشان کنم بیشترین مورد استعمال این عبارت مشمول اشپزی بنده میشه... نمی دونم والا نمکها ، شورتر از سابق شدن یا دست من از بی نمکی به خوش نمکی ارتقا پیدا کرده ؟ :) نمونه اش همین امروز بودا... دلتون نکشه بادمجون سرخ کردم همچین خوش نمک که اهل خونه از ظهر تا حالا یه متر مکعب آب نخورده باشن دیگه 999 لیتر رو حتما نوش جان کردن :))) + نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:33 توسط moon & sun |

برچسب: اندر,احوالات,آشپزی,جانب, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

یه تصمیم مهم گرفتم... تصمیم به ترک یه عادت که سالهاس با منه اما نباید باشه! خیلی وقتا سعی کردم بذارمش کنار،هر بار به یه بهونه ی واهی میزدم زیر قولم... امروز برای اخرین بار قول دادم سفت و سخت هم پاش هستم :) تصمیم رو گرفتم بعدش یادم اومد امروز سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه (ص) اس! به نظرم یه نشونه ی خوبه که خدا کمکم میکنه اینبار موفق بشم! + نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:13 توسط moon & sun |

برچسب: عادت,همیشه,موجب,نمیشه, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

یعنی به هیچ وجه نمیتونم درک کنم چرا برای بعضی از افراد ، "نه" گفتن معادل صد بار مرده و زنده شدنه! نمونه اش هم داداش خودم!!! کلا با همه ی عالم و آدم رودر بایستی داره و همیشه میخواد همه رو راضی نگه داره جز خودش و مارو! داستان از این قراره که: یکی دو هفته پیش به مناسبت سالروز تولد خواهر جان و داداش یه مهمونی داشتیم که تصمیم گرفتیم دوستانه و مجردی برگزار بشه.اینکه حدود دو هفته ، واسه اون مهمونی سه تایی دوندگی داشتیم بماند... اینکه با 65 نفر مهمون و یه عالمه تدارک و ... روز قبل مهمونی باغ کنسل شد هم بمانننننننند... خدا میدونه چقدر حرص خوردیم که صاحب باغ که یکی از دوستان بود تو معذورات قرار گرفته و

برچسب: گفتن,بگیرید, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

در نهایت که چاره ای نداشتیم جز خونه ی خودمون با شرایطی که توصیف کردم واستون... حالا این تازه اول ماجرا بود.ما بودیم که کمتر از 24 ساعت فرصت داشتیم و عملا همه چیز به ریخته بود.. راضی کردن مامان و بابا ، برای عدم حضورشون تو مهمونی خودش مثنوی هفتاد من میشه! خلاصه میکنم، با کمک دختر عمه ها شام و خوراکی های فردا رو اماده کردیم و اخر شب هم با همکاری دوستان داداش همه ی اسباب و وسایل تو سالن رو تو اتاقها جا دادیم طوری که دیگه تو اتاقها جای خواب نداشتیم هر سه مون اون شب تو سالن خوابیدیم.چه خوابی؟؟؟؟ اول که از فکر زیاد با وجود خستگی خوابمون نمی برد.حالا با هزار زحمت که تازه پلکمونُ رو هم گذاشتیم ، طی ی

برچسب: گفتن,بگیرید, نویسنده: غزل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07

صفحه بندی